خرید بک لینک
امروز امتحان داشتم،دادم حالا خوب و بودش نمیدونم،خانوم دکترمون منتظر اومدن ما بود اومدیم و با یه شوق و ذوق اومد سمتمون،ما پیله کردیم که عکس بده خانوم دکتر هی ادا اومد هی فلان هی نه هی بعد هی حموم جفتی هی در قفل کردن... نگم برات چ کاری کرده با دلم نگات... نگم برات از علاقم به چشات، حالا دیگ میگی عمدا میگی فر تا زشتمم ببینی خو دورت بگردم مگه من بیکارم که بشینم منتظر دیدن زشتی ها یا شکست های تو باشم،مگه دلم درد میکنه الکی تظاهر کنم عکساتو دوست دارم،مگه دلم درد میکنه اینجا درد و دل کنم،خو دیوونه زخمی اگه دوست نداشتم خو نمیگفتم عکس بده،خو تو که میگی تو فقط منو واسع ... چ دلیلی دیگ داره زشتت ببینم یا خوشگلت... فدای مغز کوچیکت، فدای دل دردت فدای درس خوندنات فدای لباس صورتیت فدای نبودنت تو گوشی چن

برچسب: دیوانگی,انتها,تنفر,خود,اعتماد,پایین,عقل, نویسنده: رضا هاشمی تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 11:21

خواب بودم دیدم گوشیم زنگ میخوره،گوشیم رو سایلنت بود ولی یه لحظه ناخودآگاه برگشتم دیدم صحفه گوشیم داره نور میده،دیدم نوشته مرضیه و داره زنگ میخوره برداشتم و بله.... عشقم بعد از کلی داره زنگ میزنه و صدام نمیشنوه،خلاصه باهاش حرف زدم و واینا،تا پوشیدم و آماده شدم رفتم باشگاه تو راه واسش زنگ زدم عشقم خیلی شاد بود،خدایی عشقه ها فکر نکنین کم الکیه وقتی داره حرف میزنه یه شور و نشاطی تو صداشه که هرکسی نمیتونه درکش کنه،واقعا عالی بود حسش،واقعا معرکه بود وجودش،یعنی جوری باهات برخورد میکرد که نابود میشدی اصلا احساسش میکردی که چی داره میگه با صداش صدای قلبشو عشق و علاقشو میفهمیدی،یه عشق پاک یه احساس ناز یه حس غیرقابل توصیف و حس زندگی بخش،همه چیز رو ازش میفهمیدی،خیلی عالی بود حسش،بهترین بود،خلاصه بگذری

برچسب: تفریح,احسان,مکالمه,خواب,مکالمه,سرما,سانتافه,باشگاه,عکس, نویسنده: رضا هاشمی تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 11:21

اولین دیدار،حس های بی نهایت،شناخت ویژگی های واقعی یکی از دوستام،شب رحلت، روز خوبی بود همه چی داشت خوب پیش میرفت،ظهر بود،سرما داشتم خواب بودم،یه مسواک،پوشیدم اومدم،یه ژاکت قهوه ای یه شلوار مشکی،رفتم کنار کتابخونه،چیزایی که خودم یادمه،دیر شده بود هوا هم سرد بود،خلاصه رسیدم,دیدم پیام دادم بیا این طرف ماسک داشتم تا سرما نخوره نفسیم،بار اول بود میدیمش که بیاد پیشم،یه پالتو خز دار یه کیف دستی،یه کفش حالت پوتین اینا بود،یا نیم بوت،خلاصه سوار شد و تا اونجایی که یادمه،دیدم نفسیم داره رو میگیره و خجالت داره میکشه،دیگ چیزی یادم نبود،صحنه ای که دنده عقب گرفتم یادمه البته اونم دیشب خودت دیشب گفتی در کل هرچیزو گفتی اکثرش یادمه،ولی چیزایی که یادمه این بود که گریه گرفتن دستات احساس تنفر از خود،رسوندنت به

برچسب: دیدار,حس,نهایت,شناخت,دوستام,شب, نویسنده: رضا هاشمی تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 11:21

صفحه بندی